تبلیغات
رویای صورتی - داستان کوتاه(پیرمردی مهربان)
بیشتر رویا ها حقیقت دارند پس رویا را باور داشته باش{فرشته صورتی}

داستان کوتاه(پیرمردی مهربان)

جمعه 22 مهر 1390 09:26 ق.ظ

نویسنده : فرشته ی صورتی
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -